سنگ خواهم شد؛ سنگ ؛
سخت ، بی عاطفه از جنس شما !
عشق را در قفس کینه رها خواهم ساخت ...
مجرمی را که فقط عاشق بود ...
از بلندای تنفر صدا خواهم کرد .
خوب بشناس مرا ...
مرد نامرد همه دوران ها ...
آن که از دود و عطش آمد و در آب نرفت ...
عشق را دار زد و گريه نکرد ...
خوب بشناس مرا دختر شب ...
من سنگ ام !
سخت و بی عاطفه از جنس شما !
که به باران و تو و کوچه و شب رحم نکرد .
حال در اين شب کال ؛
می شکنم در تن خود ؛
میسوزم ...
میريزم ...
گريه نکن ؛ پوچیام را بنگر ؛
که چگونه به صدای نفسی میپيچم ...
گوش کن دختر شب:
ريزش پيکر بیجان مرا میشنوی؟
این صدائی است که دیگر روزی ،
هم صدا با بغض فرو خورده سنگ ،
به شمار آیات دروغ ...
اعجاز دل سنگ مرا ...
بر تو و ... رسم تو و ... مذهب تو ؛
به شهادت خواهد نشست ...
پ ن :

پ ن "باتاخیر ! " :
... I Will Rock , pierre
چهارشنبه 1388/07/29 ساعت 23 موضوع استفراغ | لینک ثابت
وقتی زندگی تا کمر فرو می کند در مــــاتحت ، انسان ؛
و در انتهای روز های یخ زده
در غروب دلــگیر تر از ماتـــــــــم
کــــــــــلاغ هم رو می گیرد از کبوتری تــــــــنــــــــها ...
رد پای تبسم جا مانده بر پیکر لب
می شود مدرک جرم زندگی ؛
شاید همین کافی است ...
تا لبخند های لاغرمان را در پستوی دل پنهان کنیم ...
برای روز های آفتابی ...
و در میان برگ های زرد تقویم ...
در جستجوی آن روز ...
ثانیه ها را به جرم بودن ...
زنده به گور کنیم ؛
و باور کنیم خواهد رسید وعده دیدار ...
در روزی شبیه امروز ؛
در روزی شبیه فردا ؛
در روزی درست مثل همین روز های سرد و یخ زده ...
و هیچ کس نمی داند ...
شاید همین فردا روزی آفتابی است .
شنبه 1388/06/07 ساعت 2 موضوع استفراغ | لینک ثابت
این روز ها حس مي کنم کسي مرا مي خواند و امروز ها خدا با بلا و یا بلا با خدا ! از هفت آسمان بر سر من و کشور ام مي بارد ، همچون بارش برف بر سقف خانه ، به مانند بارش باران بر روي برگ هاي انجير ، همه جا ، همه کس ، خیس از این باران ، خیس تر از چشمان مادران داغ دار .
امروز ها همه چیز لذت بخش است ، مي شود قهوه را سرد و تلخ بلعید ، بی آنکه ذره ای از تلخی روزگار کم شود ... مي شود زير نور آفتاب سایه وار ایستاد ، امروزها همه جا در نشئه اي خلسه آورفرو رفته ، چشم ام را به روشني آنطرف تر می اندازم ، دست هایم را در هم گره می کنم هر لحظه حس می کنم کسی قرار است مشتی خاک ؛ قطره ای خون از دیار مردان برایم هدیه آورد ...
از روزهای کودکی ام همیشه خاطرات گنگ ولی لذت بخشی دارم و این روزها به آن حال و هوا نزدیکتر شده ام ... رویای سبز کودکی ... گفته بودم که خواب های کودکی ام یکی پس از دیگری پشت به پشت ، ردیف شده و دست زمانه بر پیکر زمان به تصویر میکشدشان؟ خواب هایی به طعم سیب سبز چشمان منتظر ... .
حس می کنم امروزها گوشه ها چه تاریک و دلتنگ اند ، گوشه اتاق ام ، گوشه باغچه حیاط که آخرین باز مانده های خورشید مهربان روزهای پایانی بهار را در آغوش گرفته ، و در عین کنجی ، بی بعدند ، این روزها باد سرد می وزد بر پیکر مردان و زنا نی که ایستاده اند در برابر باران آتش و ابر ها در تکاپو هستند ، درختان سوخته در آتش کینه و بغض در عین بی برگی ایستاده اند همچنان سنگین و با وقار ...
چشمان ام تهی شده است و در ان بادی جریان دارد گرم و خشک ، این حال و هوا غمگین ام می کند ؛ زیر شلاق آفتاب ، باد سردی پی برگها می گردد ، جیر جیر میز چوبی زیر آرنج هایم ... هی می نویسم امیدوارتر از همیشه ... به اندازه همه سالهای تنهایی ام به سبز شدن به سبز ماندن فکر می کنم ؛ می رسم ...آوازی از دور فاصله ها را می پیماید و گرد شده مبهم در سرم می پیچد ... این نغمه آزادی است ، می دانم ... و تجسم برگهای نارون ، قدم ها ، آینده ای زیبا در آلبوم خاطره ها ، و خدایی که ... مهم نیست برای این تقدیر حتما توضیحی دارد ...
یکشنبه 1388/05/25 ساعت 3 موضوع استفراغ | لینک ثابت
و اما وطن !
وطن من ...
قطره ای سرخ ، مشتی خاک !
وجودی محکوم به تعفن
بودنی غریب از هستی اش
اسمی بی رسم
هزاران سال تبعید
در قبرستان کتاب های رنگ پریده
و صفحات آب رو باخته
وطن من ...
راه بی همراه
سائل دوره گرد
در دیار نا مردمی ها
گسیلی به مقصد تهجر*
تباهی
بی پا و با هزار پا پوش رنگ به رنگ
با دستانی نا امید از لحظه ها
و دستاری به دست نا محرمان
وطن من ...
سرزمین قحطی زده از مردانش
سرزمینی سوخته در آرزوی باران مردانگی
در کوچه های مفروش به دل های سنگ
در فصل انجماد افکار حاکمان اش
ندایش را ستاندند
و به رنگ سرخ
بر آسمان نشین چارگد پوش هدیه کردند
وطن من ...
ای همیشه محجور
ای همیشه مظلوم
ای همیشه تنها
نه ...
مردی در این دیار نیست .
مردان قبیله ات
مردانگی را زیر گذر امین الدوله
در قمار زندمانی
در بازی بودن یا نبودن
در خم کوچه شرافت
باختند
وطن من ...
هم صدا با تو ترانه خواهم خواند
افسانه ستارخان را
برای زنان ریش دار تبریز
افسانه میرزا یت را
برای نامردان ساحل خزر
افسانه ابومسلم را برای
مردان چادر به سر کرده مشهد
افسانه مردان مردت را
برای نامرد ترین مردمان این عالم
پنجشنبه 1388/05/01 ساعت 0 موضوع استفراغ | لینک ثابت
انا للــ ... !
به راستی باید خود را به کدامین وجود وصله کنیم ؟
خدا !؟!
به کدامین نشان از او بدانیم خود را که نه نوع بشر را قربتی است با تقدس او و نه او را خبری است از احوال ما !
" خدا " ؛ " آدم " و هزار معنا فاصله میان این دو ... .
به گمان ام زمان آن رسیده که از دنیای خیالی و وهم آلود خداوندگار خوبی ها ، از دنیای رویائی حقایق همیشه نهان ، از وجود الزامی که لزومش تنها در بزنگاه های کریه روزگار و بازی های مرگ بارش نمایان می شود ، از خدایی عاشق که ضجه زدن های معشوق اش را به نظاره می نشیند و می نشاند !!! کوچ کنم ، شاید عاقلانه تر باشد که اینگونه آغاز کنم سرنوشت محکوم خود را :
اناللجن و اناالیه راجعون ، که "من" را آغازی نبوده جز لجن های کف رودخانه و پایانی نیست مگر به لجن زار نیستی ، از « لجن به لجن » که اینگونه زیستی متعفن در میان انبوهی از لجن زار معنا می پذیرد ، از اندوه فرو خورده آب های راکد ، به گند آب زندگی تا سرانجام غرق شوم در باتلاقی به وسعت یک متر .
از لجن ته رودخانه به لجن زار زندگی تا مردابی به طول یک متر ...
حقیقت خدا به هر اندازه هم وسیع باشد ، واقعیت " من " ، واقعیت زیست " من " را معنا و مفهومی جز گند آب نیست .
امروز سالگرد مرگ " من " بود ، سال مرگ " من " ، هنوز هم شب ها در میان هجمه سلولهای متعفن بودن ، در هجوم افکار پلاسیده گرفتار ام ، هنوز هم سنگینی چرا های رنگ باخته ، روح مردابی من را غریق امواج تردید می کند و باز در انتهای هر شب در کرانه ای دور تر از بودن چشمان ام را به صبح ای ملالت بار تر از دیروز می گشاید .
امروز باز هستم ، و باز باید این " من " باشد که بودن اش را ، شکل بودن اش را ، هم صدا با سکوتی تهوع آور ، به تصویر کشد ...
امروز سال مرگ " من " است ، مرگ دل " من " ، آغاز جوانه زدن مرگ ، شروع سفری به دیار نیستی ، ابتدای جاده ای مختوم به باتلاق بودن ، دروازه خلیج آب های مرده ، امروز سال روز گندیدن " من " برای خشکیدن ، سال روز خشکیدن " من "برای جا ماندن ، سال روز سقوط " من " از اوج آدمیت به فی ها خالدون آدمیت است .
امروز کم کم در حال بدل گشتن به شب دیگری است ، و حتما به دنبال این شب ،صبح ای است دیگر ، تا اینچنین این روزگار ویروسی سیکل خود را بی هیچ تحولی بی هیچ کم و کاستی ، بی هیچ تعلل و تاخیری ، بی هیچ اما و اگری ادامه دهد تا در ابتدای هر تکرار اش ؛ مهر باطل ترین تکرار را ، بر گند آب این لجن زار ، بر تعفن مشمنز کننده این مردآب ساکن ، بر پیشانی تمامی مجبورین به بودن و تمامی محکومین به ماندن ؛ بزند .
تا بوده همین بوده ، و بشر شدن را فدای بودن ساخت ، بودن با " ... " ؛ و انسان اینگونه زاده شد ! از لجن ته رودخانه تا بماند و عادت کند به ماندن تا زنده مانی اش تبدیل شود به هدفی ویروسی که حتی تصور لحظه ای دل کندن از گندآب بودن ، روح نمور و گندیده اش را به شوره زاری عبوس مبدل سازد و داستان تکثیر سلول های ویروسی و به لجن کشیدن زمین و زمان را به پایان !
امروز سالگرد مرگ " من " است ، سالگرد مرگ دل " من " دلی که ابعادی به وسعت خدا و عمقی به اندازه سقوط آدمیت داشت ، دیگر به سختی لاشه های متعفن " احساس " و " عشق " و " صداقت " را در میان انبوهی از بغض های فرو خورده و زخم های جان کاه و خاطرات سرخ ، در خود پنهان ساخته ؛ و حاصل این بذر افشانی و این کشت ویروسی ، بیابانی بی آب و علف ، صحرائی آفتاب سوخته و شوره زاری لب تشنه شد ؛ که حتی وسوسه بوسه بر سراب فریبای چشمان اش هم اشتیاقی برای رفتن ، برای رسیدن ، در پیکر خشکیده اش نمی تواند تصویر کند ؛ گویا زیستی بدینسان در شوره زار تفتیده را بر زیستی نمور و خیس و گندیده ترجیح می دهد .
امروز هم امشب شد ، و یک سال دیگر به عمر این بیابان ، به قدمت این شوره زار ابدی افزود و " من " تنها در پی سراب مرگ ، ثانیه های بودن را به قتل می رسانم تا شاید سال دیگر نقاش چنین روزی نباشم ...
دوشنبه 1388/04/01 ساعت 2 موضوع استفراغ | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

بیایید گور بکنیم و خود را چال کنیم...
تا نترسیم از تمام غمهای دنیا
که می خوانند ما را بلند بلند...
تا نفهمیم...
کی ممنوع شدیم...؟
از " عشق "
از باران
از سیگار...
و نرسیم به این که
کاش می شد...
یک میلیون دزدید....
و دنیا را چال کرد در یک متر...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
کسائی که می تونن کمک کنن تا همه احساست رو بالا بیاری
سطل آشغال
طراح قالب
POWERED BY
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|